مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

23

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چند باشم در ديار و منزل دعد و رباب * روز و شب نالنده و گرينده چون رعد و رباب گر وطن گيرى كنون در وى صبا بينى جليس * ور سخن گوئى كنون در وى صدا يا بى جواب گه ز تنهائى درو دمساز گردم با طيور * گه ز شيدائى درو همراز گردم با ذئاب چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن ، تنها بنخجيرگاه ميشد و همه‌روزه نخجير آورده ، مىكشت و مىخورد . تا اينكه از تنهائى ، وحشتش بسيار گشت و اضطرابش بيفزود . برخاسته ، همىگشت و غرفها همىگشود . در غرفها چيزى بسيار ميديد . ولى بسبب غيبت دختركان ، همه چيز ناخوش ميداشت . و از بهر درى كه دختركان ، نگشودن سپرده بودند ، دلش قرار نمىگرفت و با خود گفت : خواهر من مرا بنگشودن اين در نفرموده مگر بسبب آنكه در آن مكان چيزى هست كه خواهرم نمىخواست كه كس بر آن آگاه باشد . به خدا سوگند من آن در بگشايم و آنچه در آن مكان هست ، او را نظاره كنم . اگرچه مرگ در آن باشد . در حال ، كليد برداشته ، در بگشود . در آن مكان از مال ، چيزى نديد . ولى در آنجا نردبانى يافت كه پله‌هاى آن از جزع يمانى بود از آن نردبان بالا رفت تا بفراز قصر رسيد . در پاى قصر ، مكانى پديد شد كه در آنجا باغها و درختان و شكوفها و وحشيان و مرغان خوش‌الحان بودند . در فراز قصر نشسته ، در آن نزهتگاه تأمل ميكرد كه دريائى ديد بزرگ كه موجها مانند كوه ازو برمىخاست و پيوسته در فراز قصر به چپ و